ناگفته

مشتی از ناگفته هایی که نمیتوان بر زبان آورد

ناگفته

مشتی از ناگفته هایی که نمیتوان بر زبان آورد

سفرنامه آذربایجان - ما دیگر مرد شده ایم!

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۱۰ ب.ظ

«رئیس انجمن زیست‌شناسی ایران گفت: بیستمین کنگره ملی و هشتمین کنگره بین المللی زیست‌شناسی ایران سال آینده در مراغه برگزار می‌شود.» درست روز سی دی‌ماه سال 1396 این خبر را برای بایوبیر کار کردم. همان موقع دلم لرزید و خیلی قاطع و سرسخت با خودم گفتم حتما به این کنگره خواهم رسید. خیلی سریع ایده را با بچه‌ها در میان گذاشتم و گفتم من به مراغه میروم و اگر آنها هم دوست دارند با من بیایند. البته خب من هنوز نمی‌دانستم کنگره چیست و اصلا چه اتفاقی قرار است بیفتد! فقط میدانستم کلی دانشمند و محقق دور هم جمع می‌شوند و آب معدنی نوش جان می‌کنند و موز میخورند. با خودم فکر کردم حالا یک موز و آب معدنی بیشتر؛ به کجای این دنیا برمیخورد؟!

ایده که مطرح شد، یاسین خیلی سریع اعلام کرد که پا است، تد ولی دست بود. این بشر از همان اولش هم ضد حال بود. اصلا از وقتی توی آجیل فروشی شروع کرد به کلاه گذاشتن سر مردم، شد یک آدم دیگر! از این رو به آن رو شد. ولی خب باز خوبی‌اش این بود که اگر تصمیمی‌ می‌گرفت تا آخر پای تصمیمش می‌ماند. تکلیف آن شد که برویم و از بزرگ‌ترهای مجلس کسب اجازه کنیم و بعد برنامه را تنظیم کنیم.

من که تکلیفم تقریبا مشخص بود؛ از همان اول میدانستم مادرم اجازه که نمی‌دهد هیچ، یک «غلط کردی» سفت و سخت هم نثارم خواهد کرد. ولی خب خود مادرم هم میدانست که کسب اجازه از او، در واقع درخواست دعا برای به سلامت رفتن و برگشتن است. وقتی «غلط کردی» را شنیدم خیلی ریلکس در جوابش گفتم: «غلط مال جوونه مامان. چقدر خوب که اجازه میدی این غلطا رو بکنم!» و بعد رفتم و خودم را مشغول کردم به یک کار که غر زدن‌هایش را نشنوم.

کسب اجازه تد هم در نوع خودش جالب بود. فکر کنید بنده خدا رفته و دو زانو نشسته مقابل مادر گرامی، گفته مادر! مادرش هم گفتند که بله پسرم. این جوان هم بعد گفته که میخواهم تابستان سال آینده با آن دو کله پوک دیگر (که معرف حضور مادر گرامیش بودیم) بروم سفر. بعد مادرش گفتند که مگر تو پول داری؟! بعد تد کمی به فکر فرو رفته و بعد فهمیده که پول ندارد! خوب یادم می‌آید که آن شب دل‌شکسته و مغموم آمد سراغ من و گفت: «حسین یک مسئله‌ای! من پول ندارم!» ندیدمش ولی روایت داریم که تد آن لحظه آب بینی‌اش را که آویزان شده بود، می‌کشید بالا. کمی دلداری‌اش دادم و بعد با مفهوم ریاضت اقتصادی آشنایش کردم. نعره‌ای زد و رفت تا به برنامه‌ریزی برای جمع کردن پول فکر کند.

وضعیت کسب اجازه یاسون اما خیلی خطیر بود. یعنی هر لحظه ممکن بود کل برنامه ریزی‌ها را به فنا بدهد. اوایل اصلا وضعیت را جوری نمی‌دید تا مسئله را با والدینش مطرح کند، ولی خب کم کم وضعیت را مهیا یافت و در لفافه به والدینش گفته بود که به سفر خواهد رفت. هر روز می‌آمد و از روند مثبت و روبه‌رشد مذاکراتش با والدینش می‌گفت و ما هر روز از این مسئله می‌ترسیدیم که نکند نتواند به سفر بیاید!

وضعیت کسب اجازه که کمی مشخص شد خواستیم تا برنامه را بچینیم و با برنامه پیش برویم. همان ابتدای کار مشخص شد که هزینه شرکت در کنگره بسیار زیاد است و رفتن به آن برای منِ بیچارۀ بدبختِ فلک زدۀ نودوشش درصدی اصلا امکان پذیر نبود. حالا خر بیاور و باقالی را بار کن. خیلی سریع با بچه‌ها مطرح کردم و تصمیم جمع برآن شد که مقصد دومی را مشخص کنیم و به مقصد دوم سفر کنیم. چند گزینه پیش رویمان بود...

نظرات  (۵)

والا من بخوام برم مسافرت بابام میگه: دخترم رسیدی زنگ بزن :))
چقدر لوسید شمااا.
البته آفرین فرزندان خلف باید از والدینشان اجازه بگیرند منم اجازه میگیرم.!
پاسخ:
توجه داشته باشید این دو نفر هنوز زیر بیست سالشونه!
و اینکه من خودم احساس میکنم تا سی سالگی هم از مادرم اجازه بگیرم. به نظرم لازمه.
البته بچه 60 سالش هم بشه برا مامانش بچه است. :)

پاسخ:
شصت درصد!
فقط پروسه کسب اجازه:دی
اهان 
 من ادم بد بینی ام احتمالش هست که اون باشین :/
 با این حساب دنبال نمیکنم !
 ببخشید مزاحم شدم =دی
پاسخ:
شک نکن.
اجازه را اینطوری نمیگرن... بیایین یه سری کلاس براتون یذارم :|
پاسخ:
جدی؟ چشم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی