ناگفته

مشتی از ناگفته هایی که نمیتوان بر زبان آورد

ناگفته

مشتی از ناگفته هایی که نمیتوان بر زبان آورد

بنای شهرداری تبریز را شنیده بودیم ولی اینکه آنجا موزه‌ هم دارد را نه! برای همین مثل سه تا بچۀ مودب سرمان را انداختیم پایین صاف رفتیم قسمت اداریِ بنای شهرداری که یکهو شهردار آمد جلویمان را گرفت و هدایت مان کرد به قسمت موزه و یک نمایشگاه مخوفِ زیرزمینی. وقتی رفتیم توی نمایشگاه دیدیم واقعا بهمان خوش نمی‌گذرد و سریع آمدیم بیرون و رفتیم ادامۀ موزه. یک دور کامل دور ساختمان زدیم و برگشتیم همان جای اولمان و موزه را یافتیم.

    

موزه البته بیشتر شبیه مجلس پاتختی دختر ناصرالدین شاه بود. پر بود از قاشق چنگال‌هایی که قدمت‌شان خیلی سال بود! یک تالار بود مخصوص عکس شهردارهای مختلف تبریز از اول تا کنون. یک تالار مخصوص شهدای تبریز و حوزه دفاع مقدس بود. از همه جذاب‌تر تالار فرش در طبقۀ فوقانی ساختمان بود. یک تالار بزرگ از انواع و اقسام فرش‌ها که دیدن‌شان اصلا خالی از لطف نبود.

    

با صبر و حوصلۀ تمام یاور موزۀ شهرداری را استاد کردیم و زدیم بیرون. موزۀ آذربایجان چیزی بود که تعریفش را شنیده بودیم و سریع رفتیم سمتش. راستش را بخواهید در موزۀ آذربایجان به جز یک اسکلت خانم محترم دیگر هیچ چیز نظرم را جلب نکرد. حتی تالار فرش طبقۀ فوقانی‌اش؛ چون بهترش را در موزه شهرداری دیده بودیم. تنها جایی که کمی هیجان بهمان تزریق شد آنجا بود که تیم محافظت موزه به جرم سوار شدن بر مجسمه‌های سنگی بهمان تیراندازی می‌کرد و ما هم از تیرهایشان جاخالی می‌دادیم. واقعا زندگی با وجود همین سادگی‌ها قشنگ است!

    

موزه آذربایجان را تمام کردیم و نرفتیم مسجد کبود. چرا؟ چون به باورمان که وحدت ادیان بود لطمه میزد! کجای دنیا دیده‌اید برای ورود به مسجد پول بگیرند؟ واقعا دیگران دربارۀ ما مسلمان‌ها چه فکر می‌کنند؟ این سوالات را از خودمان هِی پرسیدیم و یکهو خودمان را توی مسافرخانه یافتیم. یک ساعتی استراحت کردیم. ساعت حدودا پنج یا شش بود که علی هم آمد و بهمان ملحق شد. کمی نشستیم و فکر کردیم دیدیم چای خون‌مان کم شده. لذا برای صرف چای عصرانه راهیِ کافه‌های محلۀ میارمیار شدیم. نفری دو استکان چای دبش زدیم بر بدن و بعد یک گیم‌نت همان حوالی یافتیم و هوس پی‌اِس به سرمان زد.

بدون اغراق بخواهم بگویم؛ رژیم منحوس و منفور صهیونیستی به فلسطینیان آنقدر ظلم روا نداشته که این تِد به برادر کوچکترش! فکرش را بکنید پسر بیچاره را صبح تا شب با اختلاف ده یازده گل میبرد و روی او تمرین می‌کند و می‌آید برای ما کُری می‌خواند. میخواهم توجیهی برای این مسئله بیاورم که نامرد تک تک بازی‌ها را برد. یک بازی از من و دو بازی از یاسین. علی هم بندۀ خدا یک بازی به یاسین باخت و دو بازی به من. خیلی عصبی بلند شدم که پی‌اِس را حساب کنم که علی شبیه بتمن پرید و به ترکی به اپراتور گیم‌نت گفت از ما پول نگیرد. خیلی ناجوانمردانه پی‌اِس را هم حساب کرد. اصلا از وقتی علی وارد زندگیِ ما سه نفر شد زندگی‌مان رنگ و بوی دیگری گرفته بود. بعد با وجود این مهمان‌نوازیِ بی‌نظیر همیشه در صدد عذرخواهی از ما بابت کمی‌ها و کاستی‌ها هم بود.

دلمان یکهو هوس کرد که فضا را تلطیف کنیم و سری به فضای فرهنگیِ شهر تبریز بزنیم و این فضا را هم مثل فضای تاریخی و مذهبی و اجتماعی و اقتصادی تبریز لمس کنیم. پس قصد باغ کتاب کردیم و طی یک حرکت خیلی فرهنگی و فاخر به باغ کتاب سر زدیم. حالا که فکر میکنم می‌بینم چقدر حیف شد یک کتاب از آنجا نخریدم. انگار تکه‌ای از وجودم آنجا جا ماند اصلا! ولی واقعا از فضای ادبی فاصله گرفته بودم و کتاب‌های آنجا هم غالبا ادبی بودند. بچه‌ها نفری یک کتاب خریدند و آمدیم بیرون.

هوا گرگ و میش شده بود باد بی‌نظیری می‌وزید. جان می‌داد برای یک شام دلچسبِ تبریزی و دوغ محلی و از این قبیل داستان‌های دهن آب انداز!

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۳
حسین ...

دلم برای ابوطالب مظفری تنگ شده است. همین حوالی، انتهای یک کوچۀ بن بست نزدیک پارک توی موسسه فرهنگی مشغول کارهای فرهنگی بود. بعدازظهرها چای مینوشید و در سکوت کرکنندۀ آن خانه ای که آن موقع شده بود دفتر موسسه مطالعه میکرد. شده بود اسطوره آن روزهایم.

روز اولی که دیدمش جذبش شدم. همان لحظه بود که گفتم حسین، این آدم اصلا خودِ خودِ مهربانیست! با اینکه دو نفر بیشتر نبودیم، بدون هیچ عذر و بهانه ای برایمان کلاس داستان نویسی را تمام و کمال برگزار کرد و همه چیز را از سیر تا پیاز بهمان یاد داد. هنوز جزوه ای که سر کلاس هایش مینوشتم توی قفسه ام دارم. هرازگاهی که داستان های کوتاه بعضی ها را میخوانم به جزوه اش یک سرکی میکشم ببینم آیا آن چیزی را که استاد گفته توی داستان پیدا میکنم یا نه.

اصلا اعتراف میکنم من فقط یک استند آپ کمدی از ابوطالب خندوانه دیدم ولی با همان عاشقش شدم. اصلا اعتراف میکنم که از اسمش خوشم آمد. اصلا اعتراف میکنم که هروقت به چهرۀ ابوطالب خندوانه نگاه میکنم یاد ابوطالب خودمان می افتم. دلم برای ابوطالب مظفری تنگ شده است.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۹
حسین ...

بعد از آن شام مفصل و دلچسب و دوغِ محلی‌ای که واقعا سنگین بود، کمی پیاده‌روی بد به نظر نمی‌رسید. در حرکتی بَس ناجوانمردانه علی را به حال خودش رها کردیم و سه نفری پیاده به سمتِ مهمانپذیرِ محل اقامت‌مان حرکت کردیم. خیلی شب بود. مطمئنا، اگر در آمریکا زندگی می‌کردم و در مسابقۀ خنداننده شو خندوانۀ صدا و سیمای آمریکا شرکت می‌کردم و داستان منشوریِ آن پیاده‌رویِ طولانی را تعریف میکردم، اول می‌شدم و کلی پول می‌زدم به جیب. ولی خب خیلی بدشانس هستید که من حجب و حیایم خیلی زیاد است و آنقدر زیاد است که خیلی زیاد است و نمی‌توانم آن داستان جذاب منشوری بازگویش کنم. حسرتش بماند به دلتان و افسوس بخورید فعلا.

حدودا دو الی دو و نیم ساعت پیاده راه می‌رفتیم. راه را هم بلد نبودیم، گوشی‌هایمان هم خاموش بود و خیلی شب بود. توی همان کوچه ‌پس‌کوچه‌ها که داشتیم دنبال مسیر می‌گشتیم یاسین از یک ماشین پژو 206 آدرس پرسید. سمت و سو را که مشخص کرد راه افتادیم. کمی بعد، دیدیم همان ماشین کنارمان ایستاد. ایستادیم و دیدیم می‌خواهد ما را تا مقصد برساند.  بندۀ خدا بی مقدمه گفت بیایید برسانم‌تان. یاسین اما هول کرد و نمی‌دانم چه شد که گفت «شرمندتم!» حالا ما آن موقع چیزی نگفتیم ولی خب بعداً حسابی حالش را گرفتیم. آخر برادرِ من، طرف می‌خواهد ما را برساند؛ تو میگویی شرمندتم؟! از اینکه نمی‌توانی این لطف را بهش بکنی شرمنده‌ای؟! هیچی! به جای اینکه بگوید شرمنده‌مان میکنید گفت شرمنده‌تم! بگذریم... برایمان واقعا عجیب بود! یک پسر جوان هم سن و سال خودمان بود و مادر جوانش ظاهرا. می‌خواستند سه جوان غریبه را نصف شب سوار ماشین‌شان کنند و برسانندشان. من اگر بودم هرگز چنین ریسکی نمی‌کردم. ولی خب شرایط را سنجیدند و به این نکته پی بردند که ما از آن خانواده‌هایش نیستیم و ما را رساندند.

صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدم و به شوق دیدار پدر آن دو خرسِ خفته را نیز بیدار کردم. خیلی اکشن حاضر شدیم و به سمتِ پدر رفتیم. یکشنبه بود و هوا گرم. در آن هوا تنها چیزی که می‌چسبید یک فقره اعتراف بود نزد پدر گرامیِ احمدی نژاد... ببخشید روحانی. ولی واقعا وحدت ادیان کجا رفته؟ برخلاف مسجد که درش همیشه باز است و همه می‌توانند رفت و آمد کنند؛ کلیسا فقط یک روز در هفته باز است و آن هم برای خواص. برای حضور در کلیسا به عنوان گردشگر می‌بایست از یک جایی نامه می‌گرفتیم و چون مغموم بودیم بیخیالش شدیم. اگر یک پدر یک روزی این سفرنامه را خواند بداند و آگاه باشد به جان همین تِد که قدش بلند است، ما فقط می‌خواستیم کمی از آن شراب روحانی بنوشیم. مدیونید اگر فکر کنید تِد می‌خواست کمی پیانو بنوازد و یاسین هم می‌خواست کمی مباحثۀ عقیدتی با پدر بکند. یک جرعه از همان شراب روحانیِ لامصب را می‌دادید ما می‌نوشیدیم و می‌رفتیم پیِ کارمان و بعدش ازتان تعریف می‌کردیم.

شرابِ روحانی را که ندادند، تِد از شدت کمبود معنویت در معده‌اش، همانجا وسط خیابان دراز کشید و خِشتَک درید و گفت «من گشنمه». درنگ نکردیم و دنبال جایی برای صرف ناهار گشتیم. نبود! به ناچار چندتا شیرینی خریدیم و خوردیم و بعد دوباره رفتیم همان‌ جای همیشگی و همان همیشگی (املت) را سفارش دادیم.

دیدیم هوا خوب است ( و ما با چشمای تَر، دوباره بدون شما میرویم سفر)؛ گفتیم برویم ادامۀ چرخش در شهر و دیدن همان موزه‌هایی که بسته بودند. موزه‌ها را دوست می‌داشتیم. برای اینکه می‌خواستیم بیشتر با آذربایجان آشنا شویم و ببینیم که چطور تاریخی را گذرانده‌اند. مطمئنا دیدن این مسائل از نزدیک خیلی فرق می‌کند با خواندن‌شان توی کتاب. لذا از همان‌جای همیشگی راه افتادیم سمتِ موزه‌ها و بافت تاریخی شهر...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۳
حسین ...

کَدآمایی میگه:

به جای اینکه منابع رو بهینه کنیم برای نیازهای نامحدود، نیازهامون رو محدود کنیم متناسب با منابع موجود.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۵
حسین ...

امامزاده دال و ذال در محله میارمیار تازه بازسازی و ترمیم شده بود و خیلی باصفا بود. دومین گربۀ لَش را توی حیاط این امامزاده دیدیم. آنقدر خسته بودیم که تصمیم گرفتیم به رسم گربه‌سانان کمی توی امامزاده لَشینگ کنیم. همه توی امامزاده لَشینگ کرده بودند و معلوم بود از کسبۀ همان دور و اطراف هستند که برای استراحت عصرگاهی آمده بودند آنجا. خب ما هم مثل بقیه خیلی ساده از کنار تابلویی که رویش نوشته بود خواهشا توی امامزاده نخوابید عبور کردیم و مثل مرد گوشه‌ای پایمان را دراز کردیم و کمی استراحت کردیم.

عصر بود و هوا کم کم داشت دل‌انگیز می‌شد و ما دلمان می‌خواست برویم و یک چای بخوریم که چایِ خونمان به شدت کم شده بود! همانطور که توی کوچه‌ها می‌چرخیدیم ناگهان چشم‌مان خورد به یک کافه. یک عده پیرمردِ بی‌حاشیه نشسته بودند توی کافه و داشتند قلیان می‌کشیدند. چند استکان چای زدیم بر بدن و شدیم کرگدن و بعد رفتیم سمتِ بازار. البته قصدمان خرید نبود؛ ولی خب همینطور بیکار بودیم و می‌خواستیم کمی میان مردم تبریز باشیم. اسم بازارش بازار صفی بود. شاید صف نانوایی‌هایشان طولانی‌ست و بر همین اساس این نام را گذاشتند رویش؛ ولی به هر صورت ما صفی ندیدیم توی بازار. در عوضش کلی خوراکی‌های رنگارنگ و متنوع دیدیم. با دیدن آن خوراکی‌ها یاد مجتبی افتادم و سوغاتی‌ای که بهش قول داده بودم. رفتم توی یک مغازه و از صاحب مغازه سراغِ ریس، یکی از سوغاتی‌های تبریز را گرفتم. بنده خدا آدم باحالی بود. با اینکه خودش ریس نداشت ولی چند سوغاتیِ تبریز را بهمان معرفی کرد.

     

همان دور و اطراف یک گوشه پیدا کردیم و نشستیم منتظر علی. علی یک بلاگر از بلادِ بیان و رفیق جینگِ تِد بود. هوا داشت همینطور بهتر و بهتر می‌شد و ما نشسته بودیم و با خودمان چرت و پرت می‌گفتیم و به مردم کوچه‌ و بازار نگاه می‌کردیم. علی که به آن اطراف رسید، به تِد زنگ زد و آدرسش را داد و گفت که کجا می‌توانیم پیدایش کنیم. ولی خب تِد مردد شده بود که روی روگذر بود، زیر روگذر بود، زیر زیرگذر بود یا روی زیرگذر؟! مسئله بسیار پیچیده شده بود و ما گنگ و گیج همانطور دور خودمان می‌چرخیدیم. به هر مصیبتی بود علی را یافتیم. سوار تاکسی شدیم و رفتیم توی شهر بچرخیم.

اولین مقصدمان موزۀ آذربایجان بود که بسته بود. دومین مقصدمان‌ هم مسجد کبود بود که بسته بود. سومین مقصدمان موزۀ عصر آهن بود که کنار مسجد کبود بود و آن هم بسته بود. لذا به این نتیجه رسیدیم که به شما بگوییم هیچوقت ساعت هفت به بعد به موزه‌های تبریز مراجعه نکنید. از موزه‌ها که ناامید شدیم آمدیم و به رفتن ادامه دادیم و سر راه بزرگترین سنگ‌فرشِ دنیا را هم دیدیم. سنگ فرش که میگویم واقعا سنگ فرش بود ها؛ طرحش طرحِ فرش بود و واقعا بزرگ و قشنگ. از آنجا خیلی سریع رفتیم سمتِ مقبرۀ شهریار و موزه‌ای که آنجا بود. خوشبختانه موزۀ شهریار باز بود.


بهتر از هرچیزی که توی موزۀ شهریار وجود داشت، باد خنکی بود که کولرهایش از خودشان در می‌کردند. موزۀ شهریار چون یک موزۀ ادبی بود و ما هم همگی ادیب بودیم (الکی مثلا) واقعا برایمان جالب بود. روی سنگِ قبر شهریار یک شعر نوشته بود که معنی‌اش را نه ما فهمیدیم نه خودِ آن شخصی که آنجا بود و برایمان ترجمه کرد!

      

مقصد بعدی‌مان موزۀ مشروطه بود که آن‌هم از شانسِ بد ما بسته بود. تصمیم جمع بر آن شد که برویم سمتِ ائل‌گلی و کمی از هوای خوبش استشمام کنیم. خدا را شکر ائل‌گلی بسته نبود. توی ائل‌گلی فرصت خیلی خوبی پیش آمد تا با علی بیشتر صحبت کنیم و با هم بیشتر آشنا بشویم. تقریبا یک ساعت و نیم در مورد مسائل مختلف صحبت کردیم و خندیدیم و آبمیوه خوردیم. بعد آمدیم پایین و برای شام به رستوران پیشنهادیِ علی رفتیم. با اصرار شدید علی شام آن شب را مهمان علی بودیم و یک کوبیدۀ لاکچری را هم در تبریز تجربه کردیم. حال اگر بخواهم بیشتر دلتان را بسوزانم باید به این نکته اشاره کنم که دیدن بازی کرواسی و روسیه از رقابت‌های جام جهانی همراه با این شام واقعا دلچسب بود...

      

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۶
حسین ...

ما بی وطنان در وطن خویش غریبیم

آنقدر که در پیرهن خویش غریبیم

امروز تو استادیوم تک و تنها فریاد میزدم پدیدۀ باغیرت و رفقام و بقیه کنارم طرفدار پرسپولیس بودن.

شاید باورش سخت باشه ولی واقعا من تنها بودم حداقل تا شعاعی که خودم میدیدم. تنهای تنهای تنها.

وقتی موقعیت برای پدیده پیش میومد من تنها کسی بودم که از جا میپریدم و خوشحال بودم و بقیه یک کم شوک بودن.

وقتی داور به ضررمون سوت میزد من تنها کسی بودم که آبکشش میکردم!

وقتی هم که گل خوردیم من تنها کسی بودم که نشستم رو صندلی.

لیدر پرسپولیس کل ورزشگاه رو دور میزد و تشویق میکرد. به جایگاه ما که رسید بهش گفتم مگه لیدر پرسپولیس نیستی؟ گفت چرا. گفتم پس اینجا چیکار میکنی؟ برو جلو در خونه خودتون سروصدا کن. بعد شروع کرد به تشویق و همه یکصدا تشویق کردن.

آقا خدایی خیلی ظلم بود ولی.

راستی یک بار سید جلال از کنارم رد شد بلند داد زدم کچل! شاید صدام رو شنید.

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۶
حسین ...

خب با عرض شرمندگی خدمت همه خواننده های عزیز.

خشمم فروکش کرده و الان احساس میکنم نیازی نیست جواب گستاخی های این شخص رو بدم. خودش به اندازه کافی تباه هست.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۹
حسین ...

فعلا یک کمی عصبی به نظر میرسم. فردا یک سری نصیحت برای کازیمو مینویسم برسونید بهش بخونه شاید به دردش خورد. (البته بعید میدونم.)

فعلا بذارید به همین بسنده کنم امشب خوابم ببره حداقل:

اَبلَه!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۳۱
حسین ...

ساعت سه بعدازظهر شنبه هفتم جولای 2018 از خواب بیدار شده، به سمت یاسین رفته، او را از کافی‌نت برداشته، قصد گشت و گذار در تبریز نموده، راه‌ها زیر نور خورشید طی کرده و به سمت گردشگاه‌های تبریز رفتیم. خب گردشگاه خاصی که مد نظرمان نبود، ولی تابلوهای بیشماری توی خیابان‌های تبریز مقاصد گردشگری و دیدنی را به گردشگران نشان می‌دهند. همینکه آمدیم قدم از قدم برداریم، تِد دراز کشید روی زمین و خِشتک درید و جیغ و داد سرداد و فریاد زد «گشنمه». اولویت را شکم قرار دادیم و دنبال یک مکان برای صرف وعدۀ ناهار گشتیم. هوا گرم بود و ما گرسنه و تشنه. در اقصی‌نقاط شهر مشاهده می‌کردیم که بعضی افراد توی آکواریوم ماهی شربت خاکشیر و بعضاً تخم‌شربتی می‌فروشند. سه عدد از همین شربت‌ها زدیم بر بدن و رفتیم سراغ کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش هم ساخت و ساز بود. کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش هم ساخت و ساز بود را مهسا بهمان معرفی کرده بود. مسئله ای در اینجا مطرح است و آن اینکه در کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش هم ساخت و ساز بود چه خبر بود؟! مهسا می‌گفت همان وسط‌های کوچۀ مغازه‌های سنگی که ساخت و ساز در آنجا بود یک مغازۀ کوچک مال آقای صالحی است و اغذیه فروشی دارد. همبرگرهایش هم حرف ندارد.

در راه صالحی!

مغازۀ آقای صالحی به قدری کوچک بود که سه نفرمان هم به زور داخلش جا شدیم. ولی چشمتان روز خوب ببینید، همبرگری به ما داد که منِ همبرگرنخور عاشق همبرگرهایش شدم و اگر یک بار دیگر هم بروم تبریز حتما به اغذیۀ آقای صالحی سر خواهم زد. راستش را بخواهید اول که همبرگر را گرفتم دستم اصلا فکر نمی‌کردم یازده هزارتومان سرمایه در دستانم است؛ ولی وقتی یک لقمه ازش خوردم تازه فهمیدم سرمایه‌ای بیش از اینها در دستان مبارکم جا خوش کرده است! ضمناً اولین گربۀ لَش را همان جلوی مغازۀ آقای صالحی در کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش ساخت و ساز بود دیدیم.

      

از آنجایی که جمعاً از مشهد تا تبریز سه بار فیلم اکسیدان را توی اتوبوس‌ها دیدیم، ارادت خاصی به پدر پیدا کرده بودیم و تصمیم گرفتیم مقصد بعدی‌مان را کلیسا قرار دهیم. هم فال بود و هم تماشا. هم می‌توانستیم از فضای معنوی کلیسا بهره ببریم و از دیدنش لذت، هم از دیدن پدر، فیض!*

با استفاده از تابلوهای راهنما به سمت کلیسا به راه افتادیم. آفتاب داغ بود و خورشید سوزان! هوا گرم بود و دما بالا! گرما زیاد بود و سرما کم! بعد توی این وضعیت ما از کجا باید بدانیم کلیسا روز شنبه بسته است؟! اصلا برتریِ اسلام همینجا خودش را نمایان می‌کند. دربِ مسجد همیشۀ خدا باز است روی مسلمین. چرا باید دربِ کلیسا را هفته‌ای یک بار باز کنند؟! اصلا انصاف است پدر توی کلیسا نمازهایش را فرادی بخواند؟ باور کنید انصاف نیست. بگذریم... قسمت نشد پدر را ببینیم و حسرتش ماند به دلمان. با خودمان گفتیم هیچ عیبی ندارد. فردا صبحِ علی‌الطلوع می‌آییم و اولین افرادی خواهیم بود که نزدِ پدر عرض ارادت می‌کنیم. خیلی سریع از آن حوالی محو شدیم و به سمت دیگر گردشگاه‌های تبریز راهی شدیم. خب به نظر نزدیک‌ترین مکانِ دیدنی ارگ علیشاه بود که بنایی واقعا عجیب و غریب بود. یک دیوار قطور و بزرگ کاملا آجری با ارتفاع خیلی زیاد که در حال مرمت بود. حالا دو تا آدم فرهیخته و کاملا فرهنگی مثل من و تِد داریم از تماشای آن عظمت عجیب و غریب لذت می‌بریم و این وسط یک آدم مثل همین یاسین بحث دستشویی را مطرح می‌کند. دربه‌در دنبال دستشویی می‌گشت بندۀ خدا. چند دقیقه‌ای گشت تا بالاخره کشفش کرد. بدیهتاً به سمتش رفت. اما نمی‌دانم چرا یک صدایی از آن انتهای تاریکی آمد! نگاهم را چرخاندم ببینم چه بود؟! هیچی ندیدم جز تاریکیِ موجود در اتاق نگهبانی. یاسین هم مثل من و باز به راهش ادامه داد. دوباره که صدا آمد کمی دقیق‌تر شدیم. یک مردِ سیاه‌پوش با ریش‌های بلند و خفن آمد بیرون و شروع کرد به داد و بیداد کردن به زبان ترکی! خیلی سریع و چالاک به سمتش رفتم که یک عدد کشیده بخوابانم توی گوشش و بگویم مردک! اگر فحش دادی که حقت است و اگر فحش ندادی بازم حقت است که با گردشگر جماعت اینطوری حرف می‌زنی! به سمتش که می‌رفتم نامرد سوئیچ موتور تریلش را برداشت و سریع به سمت یاسین رفت. من هم اکشن راهم را کج کردم باز به سمتش رفتم. با غیظ بهش فهماندیم که دلیلی ندارد در یک مکان گردشگری اولا دستشویی وجود نداشته باشد، دوما وقتی چند نفر گردشگر با تیپِ ضایعِ گردشگری دارند راه می‌روند چه دلیلی دارد زبانِ پیش‌فرضِ شما روی ترکی باشد؟! الحق که حقش بود همانجا چالش می‌کردیم تا درس عبرتی باشد برای دیگران.

القصه؛ مجبور شدیم برای رفع حاجت به سمت کوچۀ میارمیار برویم و امامزادگان دال و ذال...

         

* جمله سخت شد نه؟! برید کیف کنید!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۶
حسین ...

هر سال تابستان همین است. کلمنِ آبی رنگ را مادرم هر روز پر از آب و یخ میکند و میگذارد روی طاقچه. اولین لیوان را هم خودش پر میکند و به یاد اربابش میخورد. به ما هم میگوید «هرکس خواست بخورد ذکر اولش یادش نره» و می‌رود دنبال کارش. بعد من می‌مانم و یک کلمن آبِ یخ و هوایی که هرسال گرم و گرم‌تر می‌شود.

هم من می‌مانم و دلِ تنگی که جز به آواز و نوحه‌سرایی آرام نمی‌گیرد و هم من می‌مانم و گلودردی که هر ساله دچارش می‌شوم.



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۴
حسین ...